پای مسیحا که جهان مینوشت
بر سر بازارچه ای میگذشت
گرگ سگی بر گذرر افتاده بود
یوسفش از چه به در افتاده بود
گفت یکی وحشت این در دماق
تیرکی آرد چونفس در چراغ
دور سخن تا که به عیسی رسید
لفط رها کرد و به معنی ر سید
گفت زنقشی که در ایوان اوست
در به سفیدی نه چو دندان است
کاش همه دید عیسوی داشتند
برچسب:
نویسنده: هستی شمس